نوشته هایی از جنس طلا

اردیبهشت رو دوس دارم

مطمئنم اگه تو این ماه هم به دنیا نمی اومدم باز هم دوسش داشتم

به قول محمد این هفته ، هفته ی ولادتهلبخند 

ولادت من 

هفته ی خودم رو به خورم تبریک میگم

پشاپیش تولدم مبارکقلب

نوشته شده در شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط طلا نظرات ()

یه وقتایی یه چیزایی دیر به دست میان

اونقد دیر که به دست اومدنشون بی فایده اس

مثله... تفاهم.

متنفرم از زندگی

متنفر

متنفرم از اشتباهاتم

متنفرم از منی که من رو زنده به گور کرد.

چقد عمر جوونیم کم بود..

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط طلا نظرات ()

صدایت را که می اندازی سرت، انگار در نگاه همه مستمعین میخوانی که «خفه شو» اما دلت میخواهد نفست را رها کنی…
دلم برای بیخیالی ها تنگ شده. برای روزهایی که تابستان، سه ماه تعطیل بود. سه ماه هیچ دغدغه ای در صبح و شبت نداشتی. «هیچ دغدغه ای». چقدر دلم برای «هیچ دغدغه ای» تنگ شده. برای روزهایی که «ساعت کوک نکنی» و ساعتهایت را به کسی پیش فروش نکرده باشی. حالا گذشته است آن روزها… کار نکنی غم نان است، کار کنی غم جان.....

همه چیز از کنکور شروع شد و دیگر تمام نشد! یعنی دیگر هیچ وقتی نشد که در زندگی کنکوری نباشد. حالا خودم به اندازه ده تا مقاله، حرفهای آرامش بخش میتوانم بنویسم اما هیچ کدامشان «آرامم نیست». آرامش یعنی حظ بردن از مسیر و فراغ از دغدغه مقصدی که نیامده… گور پدر هرچه جمله درشت است که نمیتواند ریزگردهای بی حوصلگی را از روحت پاک کند......

استراحتی باید باشد، که در خور «خستگی»ات باشد… گاهی حوصله همه چیز با هم نیست. حتی دوست داشتنی ترین چیزهایت. گاهی به یک «مخدر عظیم» نیاز است که به «شادی احمقانه ای» غرقت کند. حالا از سر تشویش، بگردی میان آرشیوهای قدیمی، آهنگ همیشه ء روزهای نوجوانی ات را پیدا کنی… 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط طلا نظرات ()

مهربونیه بیش از حد مثل عسلی می مونه که زیادیش دلتو می زنه.

حالا.....

من دلزده شدم از این عسل زیادی.....

خدایا من همه چیز رو به خودت واگذار می کنم خودت قاضی باش...

دعا می کنم واسه اصلاح شدن خودم و بنده هات...

خدایا نذار ایمانم از بین بره که به غیر از ایمان تو دیگه چیزی ندارم

خودت می دونی که من تهی شدم از اعتقاد....

خودت می دونی که دارم راه می رم فقط!!! بدون هیچ احساسی

می بینم.... حرف می زنم... می شنوم ...بدون هیچ احساسی

من دارم تو رودخونه ی سرنوشت می رم تو دستمو بگیر که غرق نشم

می دونم که همه رو خودت می دونی!!!

می دونی دیگه!!!!!!

اینا بیشتر واسه کم کردن آتیشه این دل پر غصه اس

خدایا خسته شدم

اینم میدونی دیگه؟؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط طلا نظرات ()

فکر می کنم یه مرد تو زندگیه من وجود داره که با تمام وجود دوسم داره بدون هیچ چشم داشتی

فقط یه مردی که یه عشق خالص و ناب تو وجودشه و به من همیشه هدیه می کنه

فقط یه مرده که منم عاشقشم بدون منت

فقط یه مرده که دوس نداره خم به ابروی من بیاد

فقط پدرمه که اجازه نمیده کسی کوچکترین حرفی به من بزنه .

فقط پدرمه که تکیه گاهه مثل کوه محکم محکم

پدرم تنها مردیه که آرامش رو به من میده

منم دوست دارم بابا

همیشه و همیشه

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط طلا نظرات ()

آقای دکتر ظریف

دمتون گــــــــــــــــــــــــرم

یه خسته نباشید جانانه

دوستون داریم زیـــــــــــــــادتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویق

نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط طلا نظرات ()

روز ها داره می گذره و من تو یه برزخ وحشتناک گیر کردم

برزخی که هیچ کس حالمو نمی دونه و همه ی آدما از من می خوان اونجوری که اونا دوست دارن رفتار کنم نتیجه اش این میشه که من دیگه من نیستم

هی روزگار آدم رو به کجاها می کشونی

غرورتو می شکونن باید بخندی

در موردت نظر میدن مهم نیست درست یا غلط مهم نیست

برای سنجشت با یه عالمه آدم می برنت بیرون و ازت سوال می پرسن و تو باید فقط لبخند بزنی و محکم جواب بدی واسه به دست آوردن کسی که دوسش داری و مهم نیست که تو تمام لحظه ها در عین آرامش تو دلت طوفان باشه و به کسی نگی که چمه؟؟؟

چرا اینجوریه؟؟؟

آخرشم اونی که واسش داری می جنگیدی با حرفاش خوردت بکنه!!!!

بعد تو می مونی و یه دنیا علامت سوال تو مغزت که واسه چی؟؟؟ ارزششو داره؟؟؟ اصلا اونا کی هستن؟؟؟ اصلا به اونا چه؟؟؟ تا کی می خوای کوچیکت کنن؟؟؟

اه اه اه اه اه اه متنفرم از این زندگی

متنفرم از این دنیا

بزار همه بدونن تو خوشحالی بزار همه بدونن تو محکمی

تهش چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا بالا غیرتن نمی تونستی این یک مورد رو با شادی همراه کنی

تو این موردم باید زجر بکشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزا از هر طرف زخم هایی داره به روحم می خوره و من تو تمتم لحظه ها سکوت می کنم ولی درونه خودم یه دختر وحشی می شم که دوس دارم همه رو بدرم

دوس دارم تا جون تو بدن دارم فریاد بکشم 

اما افسوس که هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــچ جایی واسه این خشم فرو خورده ندارم.

از دردم به هیچ کس نمی تونم بگم نه پدر و مادرم چون می دونم غصه می خورن

نه محمد چون بیشتر از این که به حرف من گوش بده به حرف خونوادش گوش میده و دائما در مقابله حرفای من جبهه می گیره و دائما نکات منفی رو به من میگه

تو منفی بینی 

تو خوب نیستی

تو اینی تو اونی...

تماما منفی 

آخرشم گفت اینجوری نمی گیرمت 

این یعنی له کردن من

یعنی شکستنه من

مهم نیست این همه خونوادت بهم ضربه زدن تو هم روش

راهیه که باید برم

غلطیه که کردم

من محکومم

محکوم به تنهایی و غصه خوردن


نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط طلا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط طلا نظرات ()


 Design By : Pichak